آرتاآرتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یه دونه پسر قند عسل

هشت ماهگیت مبارک گلکم

سلام پسری گلم فردا شما به سلامتی، خداروسپاس هفت ماهت تموم میشه و وارد هشتمین ماه زندگیت میشی. عزیزکم تو این مدت عکسای آتلیه ایه خوشملی ازت گرفتم. چندتاش رو چاپ کردیم روی کاغذ و چندتاش رو هم روی شاسی. خیلی ناناس شدی عروسکم. الان دیگه راحت میشینی ( بدون کمک ) ولی برای احتیاط که نیفتی کنارات بالش میذارم. سینه خیز هم میری قشنگم. ولی یه ذره که میری خسته میشی و با جیغ منو صدا میکنی. منم کلافه میشم. آخه اصلا یه دقیقه هم تنها نمیمونی و نمیذاری من کاری بکنم. خدارو صد هزار مرتبه سپاس که خواب روزت گاهی بیشتر از نیم ساعت طول میکشه و من به یه سری کارام میرسم. اگه بشه میخوام یه چندتا عکستا بذارم برات. راستی ما تصمیم داشتیم 20 شهریور یعنی دیروز بریم ش...
21 شهريور 1391

اولین سرما خوردگی پسری

گل پسرم ؛ عشق مامان سلام شما اولین سرماخوردگیت رو در 7 ماه و 7 روزگیت تجربه کردی. راستشو بخوای چند روزی بود که بابا محمود سرماخورده بود و دکتر نمیرفت. خودش قرص سرماخوردگی میخورد و آب نمک قرقره میکرد. روز عید فطر که یکشنبه 29 مرداد بود ما رفتیم منزل مامانی؛ عصر رفتیم و شب موندیم. فرداش بابا رفت سر کار و من کمی احساس سرماخوردگی کردم و شروع کردم به قرص خوردن و قرقره کردن. شب که برگشتیم خونمون. حالم یه دفعه خیلی بد شد. گلوم به شدت درد گرفت و نمیتونستم یعنی نا نداشتم از جا پاشم. نصف شب که تو هی بیدار میشدی من نمیتونستم بیام بالا سرت و بخوابونمت. بابایی رو صدا میکردم که بیاد بخوابونت تو هم با اون نمیخوابیدی و کلی گریه کردی اونشب. بمیرم برات. ع...
1 شهريور 1391

بعد از ماهها دوری

واای سلام عروسکم بالاخره وقت کردم بیام برات بنویسم. نزدیک 4 ماههه که نذاشتی مامان بیاد بلاگت رو آپ کنه. جونم برات بگه که شما شدی عشق مامان. الان 5 ماه و 12 روزته ماشالا واسه خودت شدی یه پارچه آقا. الان واسه خودت غلت میزنی. یعنی از پشت که خوابیدی سریع دمر میشی ولی برعکس هنوز نه! اولین بار تو سه ماه و 20 روزگی غلتیدی و دل مامان و بابا رو آب کردی. چون جمعه بود و بابایی هم خونه بود. اول اون تورو دید که دمر شدی. اشیا رو خیلی خوب تو دستت میگیری ماشالا... خیلی جیغ میزنی ... تا 5 دقیقه تنها میمونی شروع میکنی به جیغ کشیدن... من که میامم پیشت میخندی و آروم میشی. کلا دوست داری همیشه یکی پیشت باشه. همچنان کم خوابی هرچی بقیه گفتن صبر کن 40 روزگی...
4 مرداد 1391

اولین کلمه ای که به زبان آوردی !!!!

هورااااااااااا گلکم؛ دیروز که منزل مامانی بودیم، شما تو اتاق تنها بودی و داشتی غرغر میکردی که یکی بیاد پیشت. آخه اصلا تنها نمیمونی شیطونکم. بین همین غرها و گریه هات گفتی ماما....... و من رو ذوق مرگ کردی عشقم. دیروز شما هفت ماه و دوروزت بود. ایشالا که هفتاد سالگیت رو جشن بگیری.
25 فروردين 1391

خدایا هزاران بار شکرت ، به دنیا خوش اومدی دنیای ...

واای خدای من، واقعا نمیدونم چجوری میتونم احساسم رو بیان کنم. باورم نمیشه!!!! خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدایا صدهزار مرتبه شکرت خدایا نمیدونم چجوری میتونم ازت تشکر کنم. زبانم قاصره از بیان احساسی که دارم.آرتای ناز من و بابا؛ سلام قشنگکم شما در روز شنبه 1390/11/22 ، 2012/02/11 قدم زیبات رو روی چشم من و بابا قرار دادی و به دنیا اومدی. در ساعت 1:05 صبح! حالا سر فرصت میام و خاطره ی قشنگ به دنیا اومدنت رو برات مینویسم. ولی الان میخوام برات بگم که امروز که شما روز هفتمت هست اولین حمومت رو با مامانی رفتی و نافت هم امروز افتاد! مبارکت باشه قشنگکم.
28 دی 1390

عزیز دل مامان و باب اسم قشنگت مبارک

سلام آرتا جونم!!! بله پسرم؛ بالاخره اسم شما مشخص شد. دیشب با بابایی تصمیممون رو گرفتیم و اسم زیبا و با معنی آرتا رو واسه شما انتخاب کردیم. امیدوارم که خودتم ازش خوشت بیاد قند عسلم. کوچولوی من دشب زندایی مژده زنگ زده بود و راجع به عمل دایی کامی داشت حرف میزد. دایی فردا عمل جراحی واریکسل داره. پروستات داره گویا. عمل سرپاییه ولی توروخدا تو که بهشتی هستی و پاک پاک واسه دایی و زندایی دعا کن. طفلکی زندایی گریش گرفته بود و از من خواست که واسشون دعا کنم من که خودم رو لایق نمیدونم خدا حرفم رو گوش کنه ولی از تو که الان به خدا نزدیکتری میخوام که هم دایی و زندایی رو و هم همه ی کسایی رو که منتظر نینی هستن رو دعا کنی. قربونت بره مامانی ...
20 دی 1390

روزهای آخر

سلام آرتای مامان؛ وای که چه مامان تنبلی داری، کلی وقته که نیومده اینجا برات چیزی بنویسه. مامانی امروز 40 هفتت هم تموم شد به سلامتی؛ پس چرا نمیای پیش ما؟؟؟؟ من خیلی منتظرتم و دوست دارم که طبیعی به دنیا بیای خودت! جدیدا خبر خاصی نیست جز اینکه مامان طاهره با اسمت مخالفه!!! میگه وقتی بزرگ شد نمیشه صداش کرد آفا آرتا!! حالا باید دید تا چی پیش میاد. فعلا عجله دارم باید کلی پیاده روی کنم و کارای دیگه تا بلکه شما افتخار بدی و قدم روی چشم ما بذاری. بعد میام مفصل باهات صحبت میکنم. بوووووووووس مامانی جونم
17 دی 1390